تبليغاتX
قابوس نامه
 

از يک بابایی پرسیده بودند زندگی یعنی چه؟! گفته بود : زندگی یعنی مدرسه رفتن و مدرسه رفتن و مدرسه رفتن.بعد می پرسند هدایت چرا خودکشی کرد!

قصدم درد دل نیست.شریعتی می گفت نالیدن کار آدم های فلان فلان شده است.من نمی خواهم بنالم.من ابدا چنین قصدی ندارم.من فقط می خواهم زار زار گریه کنم.شما هم اگر محض یک سری افه ها و کمی هم حواشی(!) ۱۴ واحد برداشته بودید و مطمئن بودید ۴ واحدش را بی برو برگرد افتاده اید و مشروطی و چشم غره های مامان و نچ نچ بابا و تو سری مدیر گروه و الخ جلال(!)* روی دوشتان سنگینی می کرد و فردای قیامت نمی دانستید جواب وجدانتان را چه بدهید که:" آخر نامسلمان! حداقل توی فرجه چهار خط می خواندی" به حال و روز من گرفتار می شدید!

بله! این کتابی است بی هیچ شک برای هدایت پرهیزگاران.

............

*کسی نیست بپرسد آخر نصفه شبی با این کوله بار غم تن جلال بیچاره را چرا توی گور می لرزانی؟!

 

 

+ نوشته شده در  85/10/21ساعت 2  توسط زهرا موثق  | 

 

همیشه علاقه مند بوده ام بدانم کینه ی اعراب و ایرانیان دقیقا از کجا نشات گرفته.جالب اینجاست که عجیب هم در این نفرت از هم سبقت می گیریم.یکی ما می گوییم دو تا اعراب! انگار که جایزه داشته باشد.

در طول تاریخ نشد این دو قوم به خون هم تشنه نباشند.یک عده هم که این جریان را تشدید کرده اند و می کنند.جالب اینجاست که عقلای این دو قوم هم خودشان بدتر از عوام الناس!

مثلا در نظر بگیرید.مغول ها هم به ایران حمله کردند.تاریخ برایتان قسم می خورد که حمله ی مغول به مراتب خانه خراب کن تر بوده از حمله ی اعراب.ولی ما ایرانی ها وقتی احساساتی می شویم این چیزها حالیمان نیست.حاضریم کل صدمات حاصل از حملات مغول را با این منطق که" اگر چه فلان و بهمان بودند ولی در فرهنگ ما رام و آشتی شدند"با حسن نیت فراموش کنیم و بزرگی کنیم و ببخشیم و اینها.اما وقتی پای حمله ی اعراب و مثلا فتح الفتوح به میان می آید چنان رگ گردنمان می زند بیرون که واویلا!

اتفاقا کار درستی هم می کنیم.رگ گردن را  اصلا خدا آفریده برای همین مواقع.خود من هم بی نهایت حساس ام روی این قضیه.

اما درک نمی کنم چرا آن خشم تاریخی از مغول ها از یک جایی به بعد فروکش می کند اما نفرت از اعراب همین جور قل می خورد و پیش می آید.انگار که ماهیت این دو نفرت و خشم اصلا از جنس هم نیستند.

 ما ایرانی ها به کنار.عرب هم همین مشکل را دارد.پان عربیسم درست نقطه ی مقابل پان ایرانیسم است.باقی ضدیت ها حاشیه اند.این جریان واقعا سیر تاریخی دارد و دوست دارم بدانم آیا هیچ پژوهشگری روی این مسئله کار کرده یا نه؟! شخصا ندیده ام محوریت کار پژوهشی کسی همین نفرت تاریخی باشد.

البته بزرگانی بودند که سعی داشتند با حذف و یا کمرنگ کردن ملیت و پر رنگ کردن عنصر مذهب اسلام در میان مردمان خاورمیانه این سری حساسیت ها را تقلیل دهند یا از بین ببرند.اما موضوع این است که اصلا چرا باید یک همچو حساسیت هایی وجود داشته باشد.چرا ما با سایر همسایگانمان نظیر هندی ها و یا همسایگان شمالی مان(دقیقا به خاطر ندارم مطابق جغرافیای ایران آن روزگاران امروزه همسایگان شمالی پیشین ما چه کشوری را تشکیل داده اند.از همان بچگی در این زمینه ناتوان بودم البته) اینچنین مشکلاتی نداشته ایم.

نه! مشکل ما با هم از جای دیگری آب می خورد.دعوا حتی اگر بر سر قدمت مرغ یا تخم مرغ هم نباشد مسلما آنقدر قدیمی هست که به سالها قبل از ورود اسلام باز گردد.

راستش من به شخصه با هیچ عربی به این دلیل که عرب است مشکلی نداشته ام.اما کم نیستند افرادی که این حساسیت ریشه دوانده در عمیق ترین لایه های وجودیشان.در حالی که اتفاقا به شدت مدرن هم فکر می کنند.

راستش را بخواهید گاهی یک چیزهایی را باید دور انداخت.این نفرت جزو همان چیزهاست!

+ نوشته شده در  85/10/14ساعت 5  توسط زهرا موثق  | 

 

مدت ها از زمانی که می شد جهان را تغییر داد می گذرد.از دوران رهبران بزرگ و انقلاب های شگفت انگیز.از دوران مبارزه ها و هدف های مقدس.

حسرت می خورم.چرا که در روزگار من هیچ غیر منتظره ای وجود نخواهد داشت.همه چیز قابل پیش بینی است.در نظم سرسام آوری متولد و نابود می شود.همه چیز برنامه ریزی شده.هر غیر متعارفی در نطفه خفه می شود و آنچه به دست می آوریم لقمه ی جویده شده ای است که مزه ی هیچ می دهد.نسل ما نسل عقیمی است...

(داستان آنها هم که به قول خودشان مبارز اند و فلان و بهمان از سرنوشت محنت بار جهانمان رقت انگیزتر است.البته به درستی خلا را درک کرده اند.اما به جای حماسه سرایی روضه خوانی گرفته اند...)

دنیا دیگر یاغی نیست.فریاد نمی زند.حماسه نمی آفریند.چرا که دنیا را مثل سابق جوان ترها نمی سازند.دنیا در قبضه ی مشتی کفتار پیر است.همان ها که چه گوارا را "چه گوارای کوچک" کردند.از کاسترو شیر بی یال و دم و اشکم ساختند  خمینی را مرد دهشتناک قرن لقب دادند و آلنده را....آه آلنده را....!(همان ها که یازدهم سپتامبر تو را آلنده ی خوب تبدیل کردند به یازدهم سپتامبر خودشان تا در سایه ی برج های جهانی هیچ کس به خاطر نیاورد مرگ دردناک تو را.رنج ات را)

جهانی که امیدی به نجاتش نباشد به چه کارمان می آید؟!

چنان بد که هر شب دو مرد "جوان"     چه کهتر چه از تخمه پهلوان

خورشگر ببردی بایوان شاه                 همی ساختی "راه درمان شاه"

بکشتی و "مغزش" بپرداختی           مران اژدها را خورش ساختی

 

آشپزخانه ی آن اژی دهاک مملو از مغز جوان است.کاوه ای! فریدونی!....

 

+ نوشته شده در  85/10/06ساعت 17  توسط زهرا موثق  |